X
تبلیغات
رایتل
دلگشا
اجتماعی، فرهنگی ، سینمایی

اول راهنمایی که رفتم مدرسه جدید بود همه چی برام. مدرسه مون دور افتاده آخر شهر بود. هنوز داشتن میساختنش که از ترس اینکه آموزش پرورش نگیردش ازشون ما رو فرستان وسط ساخت و ساز و مصالحی که همه جا دپو بود.

با هیچکی هنوز دوست نشده بودم . یه نفر بود تو کلاس که ازش خوشم میومد ، گنده ترین هیکل کلاسو داشت و با اون هیکل نسبتن بزرگش خوش برخورد و خوش صحبت بود. به نظرم برا رفاقت بهترین گزینه بود.

یه روز یه تریلی سیمان پشت دیوار دفتر خالی کردن ، پاکتی نبود سیمان فله بود و یه تپه سیمانی درست شده بود. دیدم زنگ تفریح بچه ها پاشون رو میذارن تو سیمانه و مثه باتلاق میره پایین جالب بود برام. سوالی که پیش اومده بود این بود که اگه یکی از اون بالا بیافته تو سیمانا کاملن غرق میشه یا نه!

داشت زنگ میخورد که دوست جدید هیکل گنده ام رو صدا زدم که میخوام یه چیز مهم نشونت بدم. بردمش اون بالا و صاف پرتش کردم تو سیمانا! تا گردن رفت تو بیچاره. حالا هر چی دست . پا میزد نمیتونست بیاد بیرون. مرده بودم از ترس ، زنگ خورده بود و هیچکی هم تو حیاط نبود ، نمیتونستم هم بهش کمکی بکنم. ناظم اومد و گفت چرا نمیری سر کلاس گفتم فلانی افتاده تو سیمان! (جرات گفتن انداختمش تو سیمان رو نداشتم). با یه نهیبی گفت تو برو سر کلاس خودم یه کاریش میکنم.

تو کلاس نشسته بودم و  از استرس داشتم میمردم. نیم ساعت بعد با سر وضع آشفته اومد تو. از خجالت آب شده بودم. به کسی هم نگفت بیچاره و سال ها بهترین دوستم بود و هنوزم هست گرچه خیلی وقته ازش خبر ندارم.

[ 1390/05/14 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ م.خ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 39670