X
تبلیغات
رایتل
دلگشا
اجتماعی، فرهنگی ، سینمایی


از نشریاتی سر چهارراه ولیعصر مجله "فیلم نگار" خریدم . روی یکی از نیمکت های سنگی دور تاتر شهر نشستم و مشغول ورق زدن مجله محبوبم شدم. همیشه تا یه مجله میگیرم تند تند از اول تا آخرش رو تیتر وار ورق میزنم. حتی از صفحه های تبلیغاتی اول و آخر و وسطش (که حجم زیادی از اونو در بر میگیره) هم نمیگذرم و همه رو یه نگاهی میندازم. وقتی عملیات اولین برخوردم با مجله تموم شد راه افتادم سمت انقلاب. از زمان خیلی دور وقتی تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم ، خواهر بزرگم (استاد اول) منو با خودش تو این خیابون میکشوند. خوره کتاب بود. به محض این که تابستون ها میومدیم تهران ( که همه تابستون های عمرم رو شامل میشه) ، اگه روز اول جور نمیشد روز دوم میومدیم اینجا. اصرار داشت حتماً منو با خودش بیاره. میگفت: "میخوام از همین حالا بسازمت.". حالا شوهر کرده و فکر نکنم غیر از گاهی روزنامه چیز دیگه ای بخونه. میگه هدر رفته. ولی همین اجبار اون بود که منو که هنوزم که بیست و پنج سال از عمرم میگذره میکشونه اینجا.

ساعت شده بود یازده و خبری از هیچ تماس یا اس ام اسی نبود. حدس زدم که شاید تو حالت سکوته ولی اصلاً نبود. جا گذاشته بودمش. احتمالاً تو ماشین. پس کلاً ارتباطم با دنیا خودم قطع شده تا وقتی برگردم سراغ پی کی. اما حس خوبی دارم. خیلی وقت ها ازش خسته میشم  و دلم میخواد بکوبمش به دیوار. از زنگش متنفر میشم. با اینکه بهترین موزیک هایی که دوست دارم رو میذارم روش بازم بعد از یه مدت نسبت به همون موسیقی مورد علاقه حساسیت پیدا میکنم. حالا که نیست راحتم. رها و آزاد تو یه دنیا شلوغ .

رسیدم به اولین کتابفروشی ، از اون مغازه هایی که کتابها رو بدون هیچ نظمی از کف زمین تا سقف چیدن . فقط بالی ستونش نوشته مثلاض رمان یا دانشگاهی. لذت میرم که از همون پایین شروع کنم یک به یک عنوان کتاب ها رو خوندن و گاهی هم یکیش که معلوم نیست چیه در بیارم و دوباره بذارم سر جاش. بار ها شده یه شاهکار هایی اون گوشه ها پیدا کنم که تا مدتها تو ذوق نگهم داره.

اما تو این کتابفروشی چیز خاصی پیدا نکردم که جذبم کنه.

بازم پیش رفتم سمت میدان انقلاب، کم کم تراکم مغازه هاش داره بیشتر میشه . هر از گاهی تو بعضی هاشون سرک میکشم ولی چیز قابل توجهی پیدا نمیکنم. باید برم همون کتابفروشی همیشگی. همونی که بار ها و بارها ازش شاهکارهای کتابخونه شخصیم رو خریدم. دیگه به هیچکدوم از مغازه ها نگاه نکردم و با قدم های تند خودم رو رسوندم به خوارزمی....

ادامه دارد.............

[ 1389/07/01 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ م.خ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 39872